دین و زندگی تایباد

اللهم صل علی محمدوآل محمد

دین و زندگی تایباد

اللهم صل علی محمدوآل محمد

قامهای رقص، بازی ها، لباس های محلی تربت جام به همراه معرفی استاد کیانی

قامهای رقص، بازی ها، لباس های محلی تربت جام به همراه معرفی استاد کیانی

تربت جام از لحاظ فرهنگ موسیقیایی یکی از غنی ترین مناطق ایران است. این مهم به دو صورت نمود پیدا می کند؛ نخست موسیقی مقامی تربت جام که شامل مقامهای آوازی و سازی است که به وسیله ی دوتار (که ساز غالب در منطقه است) و سرنااجرا می شود. دوم بازی های آیینی و رقصهای محلی و فولکلوریک که هر یک بیانگر نکات ارزشمــند تاریخی، اجتماعی و فرهنگی است. هدف این مقاله این است تا ضمن معرفی یکی از مشهور ترین چهره های رقص آیینی تربت جام، موسیقی سرنا و دهل و همچنین بازیها و لباسهای محلی این منطقه را نیز به خوبی معرفی نماید.
اشاره :
مقامهای رقص در تربت جام

تربت جام از لحاظ فرهنگ موسیقیایی یکی از غنی ترین مناطق ایران است. این مهم به دو صورت نمود پیدا می کند؛ نخست موسیقی مقامی تربت جام که شامل مقامهای آوازی و سازی است که به وسیله ی دوتار (که ساز غالب در منطقه است) و سرنااجرا می شود. دوم بازی های آیینی و رقصهای محلی و فولکلوریک که هر یک بیانگر نکات ارزشمــند تاریخی، اجتماعی و فرهنگی است. هدف این مقاله این است تا ضمن معرفی یکی از مشهور ترین چهره های رقص آیینی تربت جام، موسیقی سرنا و دهل و همچنین بازیها و لباسهای محلی این منطقه را نیز به خوبی معرفی نماید.


معرفی استاد فاروق کیانی

استاد محمد فاروق کیانی پور معروف به « فاروق کیانی» ، چهره ی نام آشنای بازیهای آیینی در ایران و جهان، متولد1330 تربت جام است. تحصیـــلات ابتدایی را در دبستان مِــرآت و متوســـطه را در تنــها دبیرستان شهر به نام «دبیرستان سینا» به اتمام رساند. در سال 1345 با تنی چند از یاران بنا به توصیه ی پدر و ذوق و استعداد خدادادیشان اقدام به تشکیل گروه بازیهای آیینی نمود و در همان سال اولین برنامه را در تهران اجرا کـرد و با تشویق کرشناسان روبرو شد. در سال 1352 به استخدام آموزش و پرورش درآمد و به کسوت شریف معلمی نایل آمد. خدمت در روستاها سبب شد تا بیشتر درباره ی ایـــن هنر تحقیق نماید.
استاد فاروق کیانی در داخل کشور برنامه های متعددی داشته که از آن جمله اند؛
تئاتر شیخ صنعان، هفت خوان رستم، روایتی از کربلا، سریال غبار نور، کلیپ نهانخانه ی دل، کلیپ شبهای سفید، کلیپ خورشید خاور، کلیپ از ماست این دیار و ... ایشان فعالیتهای هنری زیادی نیز در خارج کشور داشته اند که در ادامه به برخی از آنها اشاره می شود؛

The man and his world ـ اجرای برنامه درکشورکانادا در فستیوال مرد و دنیای پیرامون او
ـ شرکت درسی و سومین جشنواره ی لفگادای یونان و کسب مقام اول در بین 15 گروه شرکت کننده به دعوت دکتر رابرت چولی
Silk Road ـ اجرای برنامه در مانهایم آلمان در فستیوال جاده ی ابریشم
ـ شرکت در فستیوال موسیقی خراسان درکشور هلند
ـ اجراهای متعدد در کشورهای فرانسه، انگلستان، بلژیک، پرتغال، آلمان، اتریش، تاجیکستان، امارات، قطر و ... .

که حاصل این برنامه ها کسب چندین لوح و دیپلم افتخار، مدال طلا، قاب و قدح طلایی و... بوده است.


شناخت مقامهای سرنا و دهل :

سرنا ( سورنا = نای شادمانی ) نی ای است که منتهی به انتهای شیپور مانندی می شود و بر سر آن از پوست نی زبانه ای می گذارند که به آن قمیش می گویند. دهل که از سازهای کوبه ای است با پوست حیوانات پوست کشی می شود و با مضراب عصا مانندی برآن می کوبند. این ساز برای حفظ ریتم دراجراهای موسیقی و مخصوصا در بازیهای تربت جام به کار می رود.
به نوازندگان سرنا و دهل ( ساز و دهل ) در منطقه سـازدهـلی و به نـوازنده ی دهـــل نیز دهلی می گویند .

برخی از مقامهای سرنا و دهل در تربت جام عبارتند از: حتن(1)، الله سحر (2)، چوب بازی، کلاغ ره (3)،آفر بالا پرده و پایین پرده (4(، پَلتان پتن (5)، حنایی (6)، راه جنگ عجم و راه جنگ ببر ، سه چکه و ... .

مقامهای سرنا و دهل در تربت جام همواره با حرکات و رقصهای آیینی این منطقه همراه است که معمولا در مراسم شادی و شادمانی اجرا می شود؛

کِلاغ رَه : معمولاً قبل از مراسم عروسی اجرا می شود و در حقیقت با اجرای کلاغ ره به مردم خبر می دهند که عروسی در راه است .

راه جنگ عجم و راه جنگ ببر: این دو مقام نیز معمولا هنگام کشتی گیری که یکی از برنامه های جشن عروسی است نواخته و اجرا می شود.

الله سحر: یکی از شاخه های مقام الله است که به علت اجرا با ساز سرنا به الله ساز معروف است .


بازی های آیینی

حرکات و بازیهای آیینی هر منطقه ریشه در تاریخ و گذشته ی آن قوم دارد. این حرکات می تواند بزمی، رزمی، عرفانی و ... باشد. به هر صورت یکی از صور معرفی فرهنگ اقوام مطالعه در حرکات آیینی آنهاست.

در تربت جام نیز اجرای حرکات آیینی که نام بازی به خود گرفته است تنوع زیادی دارد. برخی از این بازی ها منسوخ و فراموش شده و برخی دیگر نیز متأسفانه رو به فراموشی است. «دوروغه»(7) و «هی همبه» (8)از بازیهایی هستند که از بین رفته اند. «گل پتی خان(9)» نیز از بازی هایی است که رو به فراموشی و نابودی است. برخی بازی ها نیز اکنون به جز عدّه ای اندک راوی و بازیگر ندارند مانند پلتان.

برخی از بازیهای تربت جام عبارتند از:

1- حتن : به فتح الف و ت و سکون ن و بر وزن چمن در زبان پهلوی به معنی شیر بیشه و کرانه های کوهستان آمده است. عدّه ای نیز در توجیه لزوم تمـرین آمــاده سازی بدن آن را حتماً می گفته اند. این بازی یکی از معمولترین انواع رقص های محلی منطقه خراسان است.
حرکات حتن سراسر حرکات رزمی و پهلوانی بوده و در پادگانهای نظامی برای آمادگی جسمانی و روحی سربازان اجرا می شده است. حتن با حرکاتی موزون شامل چرخها(چپ و راست و چرخ سینه) و پرشها شامل یکسری حالات حمله و دفاع است که به وسیله 100-12 بازیگر انجام می شود. بازیگران با هماهنگی بسیار دیدنی دو دست را به نشانه ی تشکر از مام زمین به خاطر باروری و رویش بر زمین می گذارد که این حرکت خود معرّف یگانگی و وحدت است. حتن امروزه انواع مختلفی دارد که براساس منطقه ی بازی و حتی نام برخی نوازندگان سرنا به علت تبحری که در اجرای آن مقام داشته نامگذاری می شوند.
حتن عشایری (اوشاری)(10)ایـــن بازی مخصوص منطقه جام بوده است، حتن جامی (ملی)، حتن افغانی (اگرچه نامی مأنوس برای مردم منطقه است ولی اصل آن متعلق به افغانهاست)، حتن باخرزی این بازی را مخصوص بانوان می دانند،(اگرچه درجشن های فامیلی مردهای فامیل نیز در کنار زنان طایفه به اجرای حتن باخرزی می پردازند) و حتن استاد رسول (یکی از نوازندگان بنام سرنا) از آن جمله اند.

تفاوت این مقام ها از دو جهت قابل بررسی است ؛ یکی اینکه از لحاظ نوازندگی تفاوتهایی درتحریر ها و فسیلهایی (بالا ترین نت مقام)است که در آن اجرا می شود. دوم از لحاظ ریتم بازی؛ مثلا حتن حسن آبادی که ریتم کند تری دارد و معمولا برای بازیگران مسن و پیر اجرا میشود.

2- چوب بازی: بیانگر جایگاه اولیه چوب به عنوان اولین وسیله دفاعی بشر است. چوب بازی شامل دو نوع یک چوبه و دو چوبه است که نوع دوم نبرد رستم و سهراب را به نمایش می گذارد.

هریک از این بازی ها دارای 12 تا 18 حرکت است.

حرکات حریف طلبیدن ، رجز خوانی ، راه جنگ ببر ، راه جنگ عجم ، تک و پاتک و جنگ و گریز، خروس جنگی، چرخ محمودآبادی و ... از جمله این حرکات است.

3- مشق پلتان: مشق = رژه، پلتان = پیل تنان
در زمان هخامنشیان و اشکـــانیان در پادگــان های نظامی برای آمادگی جســمی به سربازان آموخته می شده است. افراد در این بازی همراه با سرنا ( سورنا = نای شادمانی که جـای شیپور جنگ را گرفته است) بازیگران این بازی اکنون از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کند.

4- سه چکه: این آیین نیز از آیین های فراموش شده است که در اصل دور شدن دو قبیله از هم و وداع نمودن آنها با یکدیگر را نشان می دهد.

5- گل پتی خان : بیانگر داستان عاشقی چوپانی پاکدل به دختر خان است. به خاطر اختلاف فاحش طبقاتی برادران دختر چوپان را از بین می برند. گل پتی خان مانند رقـص خنجر ترکمن توأم با اصواتی است که از گلوی بازیگران خارج می شود. این آیین نیز به
فراموشی سپرده شده است.

6- حنایی: مراسم خاص مجالس عروسی است. آیینی بزمی است که مرد و زن با هم انجام می داده اند. در آخرین شبی که دختر در خانه ی پدر است و فردای آن روز به خانه شوهر می رود دستهــای عروس را حنا می کنند. نزدیکان عروس و داماد نیز در این مراسم شرکت کرده و آنها نیز به نشانه ی شادمانی دست هایشان را حنا می کنند و هدایایی به عروس می بخشند. حرکات آیینی که زن و مرد دست جمعی انجام می دهنداین بازی در ابتدا با حرکات بسیار سنگین شروع شده و در آخر با چرخهایی که نشان دهنده ی حنابندان است ختم می شود.
حنایی دارای 18 حرکت بوده که هم اکنون به جز چند حرکت آن به جا نمانده است. رقص حنایی نیز بیانگر همین رسم و رسومات است.

7- آفر: از مصدر آفریدن است و در منطقه به آن اَپر(11)، اَفر(12) و لَپَر(13) نیز می گویند. در دو شکل اجرا می شود که یکی مراسم کاشت، داشت و برداشت گندم که دومی آخر قالی بافی است.

آفر کاشت گندم دارای حرکات خاصی است که عبارتند از 18 حرکت، بدین ترتیب :
الف- انتخاب مرغوبترین زمین توسط سالار کشتمندان. در حالیکه دست چپ را بر گُرده کمر استوار کرده و دست راست را به نشانه ی قدرت گرفتن از عالم بالا در بالای سر نگه میدارد.

ب- مرحله کاشت بذر. 12 هنرمند با لباسهای متحد الشکل به کاشتن بذر در دل زمین می پردازند.

ج- شخم زدن.

د- پوشاندن بذر در دل زمین برای جلوگیری از خورده شدن واتلاف آنها توسط پرندگان.

ه- پَل بندی(14). این کار به منظور تقسیم یکسان و مساوی آب به زمین است.

و- دعا برای رشد سریع و به هنگام محصول.
ز- پاسبانی و نگهبانی از کشت.
ح- درو کردن محصول.

ط- حمل محصول برای خرمن کردن.

ی- کوبیدن محصول برای جداسازی کاه از دان.

ک- غربال کردن.

ل- آسیاب کردن گندم برای تهیه آرد.

م- ساختن چونه و پختن نان.

ن- نشان دادن سال بد و کم حاصل با زدن یک دست بر سر.

س- نشان دادن سال قحطی با زدن دو دست بر سر.

ع- عبادت به درگاه خداوندگار عالم. این حرکت با نگه داشتن دو دست در جلو صورت و پیشانی نمایش داده می شود.

ف- نهادن دست راست بر زمین به نشانه ی تشکر و قدردانی از مادر زمین به خاطر آنچه برای زندگی رویانیده است .

ص- شادی و دست افشانی. در این حرکت که آخرین حرکت آفر است به صورت حلقه وار جمع می شوند و اذکار ی را بر زبان می رانند.


- آفر پایین پرده نمایش فیگوراتیو مراسم قالی بافی است:این آیین با انتخاب گوسفند و خوابانیدن آن بر زمین جهت پشم چینی آغاز می شود؛
- چیدن پشم گوسفند.
- ریسیدن پشم چیده شده توسط ریسندگان با دوک (که به آن جِلَک (15) می گویند).
- رنگ کردن نخها.
- بر پا کردن دار قالی (که در محل به آن کارگاه یا دستگاه) می گویند.
- باز کردن نخ ها و گُرنِه(16) کردن (به شکل توپ درآوردن).
- تنیدن قالی که در آن رشته های تار شکل می گیرد.
- بافتن قالی با پر کردن دم (17) ( به هر رج یک دم می گویند).
- بعد ازآن یک رشته نخ پود ( ته پد(18)=ته پود) از بین تارها رد می کنند.
- ضرب زدن این حرکت همان حرکت شانه زدن (دَستَُک زدن(19)) است.
- قیچی زدن و اتمام بافت دَم را نشان می دهد.

با تکرار این مراحل کار بافت قالی تمام می شود.

- بریدن قالی.
- بردن آن به بازار برای فروش در حالی که آنرا بر سر شانه می گذارند.
- پهن کردن قالی برای اَیاق کردن (20).
- اَیاق کردن (اندازه گیری).
- فروختن .
- شمردن پول دسترنج چند ماهه.
- شکر گزاری به درگاه صاحب مهربان عالم.
– شادمانی و دست افشانی.


لباسهای محلی

اگر چه اکنون فقط هنرمندان محلی و پیران منطـقه لباسهای محـــلی را می پوشند اما این لباس ریشه بسیار کهنی دارد و هریک از اقسـام آن فلسفه و تعریف خاص خود را دارد.
لباسهای محلی منطقه عبارتند از پیراهن 40 تریزه و شلوار سفید، جلیقه سیاه، پی تاوه، کلاه ومندیل(21)(دستار) ، کفشهای مخصوص و دستمال ابریشمی که جـداگانه هریک از آنها را مورد بررسی قرار می دهیم؛

1- پیراهن و شلوار سفید که در قدیم دو نوع بوده. در گذشته2 قشر از مردم به نامهای خوانین و کشاورزان زندگی می کرده اند که به فراخور حال هر یک لباس مخصوص خود را داشته اند. لباس خانها به بَرچاک (22) معروف بوده. بدین معنی که از دو سمت راست و چپ دامن برش خورده و به دو تکه جلویی و عقبی تقسیم میشود که اکنون به لباس پاکستانی یا افغانی در بازار عرضه می شود و لباس کشاورزان همین لباس 40 تریزه بوده است. این پیراهن از برشهــای متعددی که تریزه(23)(تکه) نام دارد دوخته می شده است. ویژگی بارز این لباس دامن چین دار آن است که در زمان برزیگری محصول را در آن جمع آوری می کردند. این در حالی است که در دامن برخی از این لباسها حدود 40 کیلوگرم گندم جا می گرفته است .همچنین دامن 40 تریزه در زمان چرخشهای بازیگران به سان چتری باز می شود.

2- جلیقه سیاه در برابر لباس سفید نشان دهنده تاریکی در برابر روشنایی و نور است.

3- پی تابه = پا تابه (که در محل به آن « پی تََوَه»(24) یا « پَتَک »(25) می گویند). بافته هایی است پشمین که بر پا می پیچیدند که هم محافظ پااز یخ زدن در فصل زمستان باشد و هم پا را از گزش و نیش امثال مار و عقرب و آسیب خار و خاشاک محافظت نماید.

کلاه و مندیل عبارتند از کلاه قرص و دستاری که بر سر می بندند. این دو نیز محافظ سر و صورتند. کلاه معمولا از الیاف سیمی مرغوب و با آستری مخمل ساخته می شده است. مندیل نیز
در گذشته از جنس کرباس بوده ولی اکنون مرغوبترین آن از جنسی به نام فاج(26)است.

4- چارق یا چقه کفشهای مخصوصی هستند که در قدیم استفاده می شدند.
چارق پا افزاری چرمی در دو نوع «رُوّی»(27) و «اُوّی»(28) بوده که اولی در مواقع پیاده روی و راه پیمایی و دومی در مواقع آبیاری کشت یا به اصطلاح محلی «اوگیری»(29) مورد استفاده قرار می گرفته اند.
چقه که تلفظ درست آن «چُقِّی»(30)است، عبارت بوده از کفی یِ تخت و نسبتا پهنی با رویه ای کلاً چرم که کفی و تخت در اصطلاح به صورت «گُوّ میشی»(31) به هم دوخته می شده است.

5- دستمال ابریشمین: اگرچه غالب بازیگران آن را به گوشه ی راست لباسشان می آویزند ولی چنین بر می آید که دستمال در لباس قدیم جایگاهی نداشته و در آن زمان سارُق(32) یا روسری (چارقَد)(33) سفید و مندیل مانندی بوده که آنرا به کمر می بستند.
این سارُق یا چارقَد استفاده های متعددی داشته است. مثلا در موقع رفتن سر زمین در آن نان و آذوقه روز را می بستند و با خود می بردند. همچنین چون در موقع کار عرق می کردند و بعد از فراغت از کار ممکن بود سرما خورده و کلیه درد و کمر درد بگیرند، لذا از سارُق به عنوان وسیله ای برای گرم نگه داشتن بدن استفاده می کردند.


با تشکر ویژه از اساتید موسیقی و بازیهای آیینی تربت جام آقایان غلامعلی پورعطایی، فاروق کیانی ، الله داد ضربی ، عبدالله عبدی و سید مهدی امیری.
همین طور آقای محسن محسنی به خاطر ارسال این مطلب به سایت.

============================
پی نوشت :

1- Hatan

2- Alla sahar

3- Kelaq ra

4- Afar

5- Paltan -e- petan

6- Hanayi

7- Dowroqa

8-Heyhomba

9- Golpatixan

10- Owsari

11- Apar

12- Afar

13- Lapar

14- Palbandi

15- Gelak

16- Gorna

17- Dam

18- Tahpod

19-Dastok

20- Ayaq

21- Mandil

22- Barcak

23- Teriza

24- Peytava

25- Patak

26- Faj

27- Rowy

28- Owy

29- Owgiri

30- Coqqey

31- Gowmisi

32- Saroq

33- Carqad

ملاقات با درنا در دشت های تایباد

ملاقات با درنا در دشت های تایباد

حسن احمدی فرد - روزنامه قدس
یک پلنگ که برای شکار خیز برداشته، یک قوچ اوریال با شاخهای تابیده اش، یک جبیر، یک گرگ و یک شغال، یک سبزه قبا با لانه اش که از خار و خاشاک درست شده است. اداره محیط زیست تایباد، پر از حیوانات تاکسی درمی است. رییس اداره رفته تا یک ماشین شاسی بلند جور کند. ماشین اداره خراب است.


«التفاتی» محیط بان جوان اداره، چای می‌آورد. می‌افتم به چای خوردن. پس از 3 ساعت رانندگی از مشهد تا تایباد، چای می‌چسبد. «امین خسروشاهی» که دوربینش را تمیز کرده، حالا دارد با لنزهایش ور می‌رود. وارسی شان می‌کند تا دست اندازهای جاده، بلایی سرشان در نیاورده باشد.
«محمد مظللوم پناه» می‌رسد. پیکاب دو کابین اداره دامپزشکی را گرفته. امین، اسم دامپزشکی را که می‌شنود لبخند می‌زند. التفاتی، انگار نکته را گرفته باشد می‌گوید: «ماشین مرتبی است.» رییس اداره، سبد قند و چای و پلاستیک نانهای سنگک را بر می‌دارد و می‌گوید: «مهندس! برویم.»
صادقی، راننده اداره دامپزشکی است. کامل مردی است. ماشینش هم شیک و تمیز است. سبد را می‌گذاریم پشت پیکاب، من جلو می‌نشینم و امین، همراه آقای مظلوم پناه و التفاتی عقب می‌نشینند. راه می‌افتیم.


کلنگ قطارهای خودمان!

تایباد، خلوت و خالی به نظر می‌رسد، در این ساعتهای اول صبح. میدان وحدت را رد می‌کنیم و می‌افتیم توی راه خاکی کاریز. دو طرف راه، طاغزار است. طاغها، خاک گرفته و خمیده، پشت هم ردیف شده‌اند. باد می‌آید و آفتاب، دارد گرم می‌شود. تا چشم کار می‌کند دشت است که حالا در زمستان، خالی تر از همیشه پهن شده زیر آفتاب. زمینها شخم خورده و شیار شده‌اند. کلوخ‌های بزرگ، زمین را مثل قبرستانی کرده که سر هر قبر، سنگ نشانه ای گذاشته باشند.
التفاتی می‌خواهد سر صحبت را با امین باز کند. می‌گوید: «گران است؟» لنز تله امین را می‌گوید. امین می‌گوید: «لنز 300 کانن است. 24 میلیون می‌ارزد».
التفاتی می‌پرسد: دهانه اش خیلی بزرگ نیست؟ امین شروع می‌کند به توضیحات فنی دادن: «دهانه لنز که بزرگ باشد، حجم نور ورودی به دوربین بیشتر می‌شود و کیفیت عکس بالا تر می‌رود. اینجوری اگر اتفاقی در دور هم بیفتد، راحت می‌شود شکارش کرد.»
صادقی می‌پرسد: «پس برای شکار آمده اید؟» مظلوم پناه می‌گوید: «نه برای تهیه گزارش آمده اند.» صادقی می‌پرسد: «گزارش شکار؟» می‌گویم: «نه بخاطر درنا ها آمده ایم.» مظلوم پناه توضیح می‌دهد: «همان کلنگ قطارهای خودمان.»
صادقی می‌گوید: «اما آنها که گوشت خوبی ندارند.» می‌خندیم. می‌آیم بحث را عوض کنم. یادم می‌آید جایی، چیزهایی درباره نام تایباد خوانده ام. می‌پرسم: «می دانید تایباد یعنی چی؟» بعد بی آن که منتظر جواب کسی بشوم می‌گویم: «یعنی سرزمین باد» و شروع می‌کنم به توضیح دادن درباره بادهای 120 روزه سیستان که به تایباد هم می‌رسند. بعد می‌افتم به توضیح دادن درباره «تای» که ظرف کوچکی است با سوراخی ریز. تای، وسیله تعیین میزان حقابه بوده. به این شکل که آن را در ظرف آبی قرار می‌داده اند. آب آرام آرام وارد تای می‌شده تا سرانجام تای، کامل به زیر آب می‌رفته و نشان می‌داده که نوبت نفر بعد است تا آب قنات یا چشمه را بگیرد. حالا چون در تایباد هم ساعتهای طولانی باد می‌آید، به تایباد مشهور شده، یعنی جایی که یک تای کامل، باد می‌آید.
مظلوم پناه ناگهان می‌گوید: «نگه دار.» و در را باز می‌کند. صادقی می‌کوبد روی ترمز و مظلوم پناه پایین می‌پرد. شاید چیزی در افق دیده. معلوم می‌شود اصلا به حرفهای من گوش نمی‌کرده. همه پیاده می‌شوند. مدیر اداره جایی را نشانم می‌دهد و می‌گوید: «نگاه کن مرغابی ها.» نقطه‌های سیاه جنبنده ای در افق دور هم جمع شده اند. چیزی تشخیص نمی‌دهم. با دوربین دو چشمی اداره که نگاه می‌کنم، بهتر می‌شود مرغابی تشخیص داد. حالا هیکل شان معلوم است اما همچنان لکه‌های سیاهی دیده می‌شوند و رنگ ندارند. امین لنزش را می‌بندد به دوربین و خیز بر می‌دارد. مظلوم پناه داد می‌زند: «مهندس! پشت خم.» یعنی خمیده خمیده برو تا پرنده ها فرار نکنند. امین چند تا شیار که جلو می‌رود، می‌ایستد و دوربینش را به سمت مرغابی ها نشانه می‌رود. با آن لنز گنده اش، به آرپی جی زن ها بیشتر شبیه است تا عکاس ها. یکی از مرغابی ها انگار بو برده باشد، پرواز می‌کند و بعد از آن، ناگهان همه مرغابی ها شروع می‌کنند به بال زدن. کسی انگار پارچه ای توری را از روی زمین به سمت آسمان کشیده باشد، همه اوج می‌گیرند. حالا دیگر می‌شود پرهای رنگی بالهایشان را هم دید و گردن کشیده شان. اولین بار است که مرغابی ها و پروازشان را می‌بینم. امین، شرق شرق عکس می‌گیرد.



به خاطر چار تا جَل!
سوار ماشینیم و داریم جلو می‌رویم. مظلوم پناه از کتاب دایره المعارف پرندگان ایران مشغول توضیح دادن درباره مرغابی هاست. این که آن ها کی به تایباد می‌آیند و کی می‌روند. بعد توضیح می‌دهد که شکل ظاهری مرغابی ها تا حدی به غازها شباهت دارد. از اردک ها بزرگ ترند و گردن درازتری دارند. منقار آنها کوتاه و قوی است. روی آب چر هستند و نر و ماده شان هم شکل است...
از لای درز درها، هوهوی باد می‌آید. به زمین‌های پنبه کاری رسیده ایم. هنوز خیلی از پنبه ها را نچیده اند. یعنی دیر نشده؟
صادقی از مظلوم پناه می‌پرسد: «حالا آهو که نمی‌زنیم اما پرنده هم نمی‌شود شکار کرد؟» مظلوم پناه پاسخ سوال را حفظ است و مثل نوار آن را تکرار می‌کند: «چرا می‌شود. نیمه دوم سال، دو روز آخر هفته، هر روز فقط 4 پرنده، آن هم پرنده هایی که تحت حمایت نباشند. تازه باید مجوز شکار هم داشته باشی؟»
صادقی با تعجب می‌پرسد: «مجوز شکار برای چار تا جل(چکاوک)؟ ای بابا.»
همه داریم بیرون را می‌پاییم. چشم مان حساس شده به دیدن پرنده ها در افق. هر از گاه یکی، جایی را در میان زمین‌های دوردست نشان می‌دهد و بعد همه با دوربین، آنجا را نگاه می‌کنند. صادقی می‌گوید: «جل ها خوب از قناری دهن می‌گیرند(لحنش را تقلید می‌کنند) حالا اگر یکی از این ها را توی قفس داشته باشیم، چطور می‌شود؟» مظلوم پناه می‌گوید: «لطفی که می‌توانیم بکنیم این است که صاحب پرنده را به دادگاه معرفی نکنیم، اما پرنده ضبط می‌شود و صاحب پرنده هم باید تعهد بدهد که دیگر پرنده ای خرید و فروش نکند و نگه ندارد.» صادقی دیگر چیزی نمی‌پرسد.
حالا نوبت التفاتی است تا داد بزند «نگه دار!» و باز همه بریزیم پایین.
آنقوت ها از مرغابی ها، چاق ترند. به نظر خپل می‌رسند؛ از آن پرنده هایی که زور شان می‌آید پرواز کنند. این بار امین، تا نزدیکی شان می‌رود و عکس می‌گیرد. تصور دیدن این همه پرنده مهاجر آن هم در دشتهای تایباد، که آسمان بخیلی دارد، برای من حسابی مایه تعجب است.


ولکام تو افغانستان!
صدای باد لحظه ای قطع نمی‌شود. مدیر جوان اداره محیط زیست تایباد، مشغول ورق زدن دایره المعارف است تا توضیحاتش را درباره آنقوتها کامل کند. می‌خواهم زنگ بزنم به خانه. آنتن نداریم. کاش زودتر زنگ زده بودم. صدای دریافت پیامک که بلند می‌شود تعجب می‌کنم. حتما آنتن آمده. گوشی را در می‌آورم تا زنگ بزنم. پیامک عجیبی است از اپراتوری به نام Etisalat متن پیام عجیب تر است:
Etisalat welcomes you to Afghanistan . We wish you a pleasant stay…
داد می‌زنم: «ولکام تو افغانستان؟» و با تعجب از مظلوم پناه می‌پرسم: «کجاییم؟» می‌گوید: «هنوز تا مرز چند کیلومتری راه است اما اپراتورهای کشور همسایه برد آنتن شان، تا این طرف مرز هم می‌رسد.» جالب است. کشور همسایه خلأ اپراتورهای داخلی را پر کرده است. با این همه نمی‌خواهم لااقل برای پیامکهای ریز و درشتی که یکریز از این طرف و آن طرف می‌رسد، هزینه هنگفت رومینگ هم پرداخت کنم. ترجیح می‌دهم تا برگشت، گوشیم خاموش باشد.
دسته دیگری از مرغابی ها جایی در زمینهای روبرو جا خوش کرده اند. صادقی نگه می‌دارد تا باز پایین بریزیم و عکس بگیریم. تا در راه باز می‌کنم چند متر آن طرف تر، از لای بوته طاغ، حجم درشتی، خاخا کنان بیرون می‌پرد. مظلوم پناه داد می‌زند: «گراز.» ولوله ای در جمع می‌افتد. امین دوربین را بالا می‌آورد و بی هوا عکس می‌گیرد. صادقی می‌کوبد روی فرمان: «ای بی پیر. اگر کلاش داشتم با یک گلوله، حرامش می‌کردم».
گراز خاک و خلی است. موهای تنش از زردی، به سرخی می‌زند. اریب، از شیارهای زمین روبرو فرار می‌کند اما در دشت لخت، بخوبی دیده می‌شود. چند لحظه ای همه مات و مبهوت، فرار حیوان را تماشا می‌کنند. گراز درشتی است اما صورتش را نمی‌توانیم ببینیم. حتماً دندانهای عاج مانندی هم دارد و با همان دندانهاست که زمین ها را شیار می‌کند و ریشه ها را می‌جود. مثل همین گودالی که کنار بوته طاغ، درست کرده است. امین بی خیال می‌شود و می‌رود سمت پرنده ها. گراز، دور شده اما همچنان دارد فرار می‌کند. التفاتی سر شوخی را هم با امین باز کرده است. داد می‌زند: «مهندس! پشت خم برو. منطقه امن است.»
امین انگار نشنیده باشد می‌گوید: «پهپادهای آمریکایی لنزم را ببینند، با پاتریوت می‌زنند.» اطلاعات سیاسی اش رشک بر انگیز است.



رمه کجاست مهندس!
دارد ظهر می‌شود. مرغابی ها و آنقوت ها را دیده ایم. از یک شاهین در حال پرواز، عکس گرفته ایم، یک گراز را فراری داده ایم و حضور غازهای پیشانی سفید را در تایباد به ثبت رسانده ایم، اما همچنان از درناها خبری نیست. درناها بخشی از حافظه جمعی مردم این مناطق هستند. پرواز دسته جمعی کلنگ قطارها در آسمان و صدای کور کورشان در بعد از ظهر‌های پاییز، نشانه آغاز روزهای سرد است. درناها با آمدنشان، زمستان و برف و باران را به دشت می‌آورند و رفتنشان نشانه آغاز فصل گرما است، نشانه نزدیک شدن بهار.
مظلوم پناه جایی را به التفاتی نشان می‌دهد و می‌گوید: ببین آنجا رمه است؟ التفاتی نگاه می‌کند. چند باری دوربین را عقب و جلو می‌برد و می‌گوید: «رمه کجاست مهندس! درناها هستند.»
پایین می‌ریزیم. انگار عملیاتی جنگی در پیش باشد، همه کنار ماشین نشسته ایم و مظلوم پناه دارد دستوراتی را به همه گوشزد می‌کند: «سر و صدا نکنید. تا می‌توانید خمیده خمیده راه بروید. پرواز کنند دیگر نمی‌توانیم پیدایشان کنیم. من و آقای خسروشاهی جلوتر می‌رویم. شما در یک ستون پشت سر ما بیایید.»
امین و مظلوم پناه، جلو می‌دوند. ما هم پشت سرشان. زمین کشاورزی باران خورده است و پاهایمان در خاک فرو می‌رود. سعی می‌کنم نگاهم به جای پا باشد. هر از گاه، سر بلند می‌کند و حجم‌های ناپیدای سفید رنگ را در افق دید می‌زنم. کاملا حس عملیاتهای جنگی را پیدا کرده‌ام. پشت هر شیار، انگار خاکریز باشد، چند لحظه ای مکث می‌کنیم و بعد خمیده خمیده می‌دویم تا خاکریز بعدی. از گرفتاری‌های «برگشتن به خانه با لباس خاکی» اگر نترسم، ترجیح می‌دهم سینه خیز جلو بروم، درناها اما خیلی دورند. به سختی می‌شود تشخیص شان داد. البته همین هم غنیمت است. نصف روز در راه بوده‌ایم که همین را ببینیم. کمی جلوتر، مظلوم پناه اشاره می‌کند که بمانید. ما می‌مانیم و آنها جلوتر می‌روند. جلوتر امین می‌ایستد و شروع می‌کنم به عکس گرفتن. می‌دانم چند لحظه ای بیشتر طول نمی‌کشد تا درناها پرواز کنند. سعی می‌کنم از همین چند لحظه بخوبی استفاده کنم. چشم می‌دوزم به افق. حجم‌های سفید رنگ، کمی بهتر دیده می‌شوند. سرشان به کار خودشان است. حتماً دارند از آبگیری، آب می‌خورند یا در میان علفهای پراکنده زمین کشاورزی، دنبال غذایشان می‌گردند. اینها، همان پرنده‌هایی هستند که در سالهای دور کودکی، وقتی در سفر دوست داشتنی تربت جام بودیم، پروازشان در آسمان، می‌ترساندم، حالا رام و آرام، جایی دورتر از من، دارند برای خودشان خوش می‌گذرانند. پلک نمی‌زنم تا لذت تماشای درناها را برای لحظه ای از دست ندهم.
صادقی هم می‌رسد. دل کنده از ماشین و به راه زده. می‌نشیند کنار ما و چشم می‌دوزد به درناها. می‌گوید: «خیلی پرنده‌های قشنگی هستند. آدم دلش می‌خواهد، فقط تماشای شان کند....» خوشحالم که بعد از کلی صحبت کردن از شکار، حالا محو تماشای طبیعت است. ادامه می‌دهد: «اما خیلی دور هستند. حتی با تفنگ کمرشکن هم نمی‌شود زدشان.»


کشف غاز پیشانی سفید!امین با لهجه تهرانی اش می‌گوید: «بابا خود خودش است» و ال سی دی دوربینش را می‌آورد کنار عکسی که مظلوم پناه دارد از توی کتاب، نشان می‌دهد. مظلوم پناه هنوز باورش نمی‌شود. با هیجان می‌گوید: «عکس در حال پروازش را هم بیاور.» امین عکس‌های دوربینش را بالا پایین می‌کند و عکس پرنده را در حال پرواز، نزدیک می‌آورد. مظلوم پناه عکس را با عکس پرنده کتاب مقایسه می‌کند و می‌گوید: «خودش است. ای فدای شما!»

امین می‌پرسد: «این یعنی چی؟» مظلوم پناه می‌گوید: «درست است. خود خودش است. غاز پیشانی سفید برای نخستین بار حضورش در تایباد ثبت شد.» و خوشحالی در صدایش موج می‌زند. امین هم حالا خوشحال می‌شود که توانسته با آن لنز درشتش، حضور یک پرنده مهاجر را برای نخستین بار در تایباد ثبت کند؛ پرنده ای که تا پیش از این هیچ کس نمی‌دانست سر و کله اش اینجا هم پیدا می‌شود. مظلوم پناه حسابی کیفور است. می‌گوید: «باید عکس ها را بفرستم اداره کل. همه باید بدانند که در تایباد، غاز پیشانی سفید هم داریم.» بعد شروع می‌کند به توضیح دادن درباره پرنده: «غاز پیشانی سفیداین پرنده، 72 سانتی متر طول دارد و از غاز خاکستری کوچکتر، اما از «غاز پیشانی سفید کوچک»، بزرگتر است. رنگ پرو بالش خاکستری است. روی پیشانی اش نوار سفید و مشخصی دیده می‌شود. زیر تنه دارای رگه‌های تیره و خاکستری و زیر دمش سفید است. منقارش تیره و خاکستری و زیر دمش سفید است. صدای این پرنده شبیه «لیو- لیک» بوده و از فاصله دور مانند گریه به نظر می‌رسد. غاز پیشانی سفید در ایران، به تعداد اندک دیده می‌شود» علاقه اش به پرنده ها، فراتر از یک رفتار شغلی است. چنان با لذت درباره پرنده ها صحبت می‌کند که خیال می‌کنی دارد درباره دوستانش حرف می‌زند. التفاتی شوخی کردنش گل کرده. می‌گوید: «معلوم است مهندس هنوز ازدواج نکرده...» می‌خندیم. لذت کشفی تازه در دل زمینهای پرت افتاده مرزی، همه را خوشحال کرده است.

شعر به گویش تایبادی2


شعر به گویش تایبادی2


د

اشتو 

روز ما هر روز هی شو  میشود              گندمی گر کاشتیم جو  می شود

گر که کاریم یک زمین بی علف              بخت مارابین که پر سو  می شود

سوی دریا  گر رویم  از تشنگی              چون کویری خالی از او  می شود

گر که آشی  می پزد  بانو چرا                آش  او  هم عین  لیلو  می شود

هر غذا در  خانه ی  ما  لاجرم                بی نمک  یا  پاک  غینو می شود

هرزمان میسازم  آدم برفی ای               ابرها  گم  گشته  افتو  می شود

تا کنم یک  گفتگو  با  همسرم               در سفرهم همسرم خومی شود

خواب مردم پر ز  حوری و  پری               خواب  ما پر از خر  و گو می شود

یک خسر بوره مرا باشدکه  او                نزد  ما  هر  هفته پرتو  می شود

پول خود را گر به بانکی میبرم                این حسابم همچوپرخومی شود

شعرمن را کس نمیخواند ولی                گر بخواند هم چرا  هو  می شود

بچه   ما   صبح   روز  مدرسه                 کله  گیج  و  کله پر خو می شود

شایعات بی اساس و بی محل                ضد ما هر روز هی چو می شود

باچنین بختی که دارم  عاقبت                من نمی دانم که اشتو می شود

http://hassan-naeimi.blogfa.com/post/21

فرهنگ لغت تایباد


فرهنگ لغت تایباد

سلام فعلا حرف الف را با همه کم و کاستها روی وبلاگ می گذارم از همه همشهریان عزیز تقاضای همکاری دارم اگر کلمه جدید به ذهنتان رسید در قسمت نظریات ارسال کنید

توضیحات

فعلا بجای تشدید حرف را دو بار می نویسم

الف . در مفابل هر کلمه ،حرکات حروف آن نوشته شده است

ب . منظور از فتح و ضم و کسر همان فتحه و ضمه و کسره است

ج . حروفی که فتحه یا ضمه یا کسره ندارند ساکن هستند

د . کلمات خیلی واضح به حرکاتشان اشاره ای نشده است

آ ا

آخون آذان:

خروسخوان ، هنگام اذان صبح

آخوند:

در اینجا بمعنی مکتب دار ، آنکه بچه ها را آموزش قرآن می دهد

آدم بیخود:

کسی که حرفهای بی ربط می زند

آدم دهن بین:

کسی که حرفهای دیگران زود رویش اثر می کند

آدم دهن لق:

کسی که دهانش چفت و بست ندارد کسی که راز دیگران را زود افشا می کند

آدم لته :

آدم بی آبرو ، آدم بی مایه ،لات ، آسمان جل، بی چیز

آدم لغوه:

کسی که حرفهای زشت می زند

آرا :

آرایش ، آراستن

آرا آرا :

نوعی بازی ،نحوه آرایش دادن و پرتاب جوز یا بجول

آرا گیرا داشتن:

آرایش کرده ، بزک کرده ،زیبایی وظاهر زیبا داشتن

آش دادن :

1- دباغی کردن 2-به کسی آزار رساندن

آش لخشک :

نوعی آش که بجای رشته از تکه های خمیر استفاده میشود

آشور کجا:

نوعی بازی محلی ؛هر یک از اعضای یک گروه باید نفر مشخص شده ی گروه

دیگر را بگیرد و سوار شود بعد که سوار شد تا محل شروع بازی از او سواری

می گیرد

آغل :

محل نگهداری چهار پایانی مثل گوسفند و بز در شب

آفی :

افعی کنایه از آدم پرخور /مثل آفی ممنه =خیلی پرخوراست و غذا را می بلعد

آل:

موجودی خیالی و ترسناک که بچه ها را با آن می ترساندند (اخٌه ،مادر شو، مادر چار انبو)

آلاسکا :

بستنی یخی ،یخ شیرین و گاه رنگی

آللا :

خواب ،بیشتر به خواب بچه گفته می شود

لالایی

آللا شدن :

خوابیدن بچه

آللا کردن :

خواباندن بچه

آمخته:(به ضم میم وفتح تاء)

آموزش داده شده ،عادت کرده(آمخته خور از میراث خور بدتره )یعنی کسی که به یک

امتیازی عادت کرده آن امتیاز را حق مسلم خود می داند

آی:

رنگ ،فرم ،شکل ،حالت

آی به آی شدن:

رنگ به رنگ شدن،رنگ باختن

ابرویک زدن :(به فتح الف و یاء)

ابروها را بالا و پایین بردن ، اشاره با ابرو، با ابرو اشاره کردن ، با ابرو بازی کردن

ابل :(به فتح الف و ضم باء)

مخفف ابوالقاسم

ابلق :(به فتح الف و لام )

سیاه و سفید،رنگهای نامشخص و درهم

ابودردا:(به فتح الف و کسر دال اول)

کسی که درد و رنج زیادی دارد

ابو قراضه :

وسیله نقلیه فرسوده

اتالو متالو :

پس از انتخاب یاران قرعه کشی با انداختن یک سنگ به هوا انجام می شد

گروه برنده بر پشت گروه دیگر سوار می شد استاد چشمان حریف را می گرفت

و تعدادی از انگشتانش را باز می کرد و از او می پرسید که چند تا است اگر

حریف درست می گفت جای خودشان را با هم عوض می کردند و حریف مقابل

سوار این استاد می شد و همان سوال را می پرسید اگر استاد حریف درست

نمی گفت اعضای سواره پیاده می شدند و به بر اعضای دیگر تیم بازنده بصورت

چرخشی سوار می شدند و باز استاد از نفر بعدی که بر او سوار شده بود

همین سوال را می پرسید

اتش :(به فتح الف و کسرشین)

آتش

اتش الو:

دود مطبخ ،کنایه از روبراه بودن آشپزخانه، سعدی می گوید:« آتش از خانه

همسایه درویش مخواه کانچه بر روزن او می گذرد دود دل است »

اتش کش :

کسی که بدنش خیلی گرم شده و پیوسته آب می خواهد

اجر شدن:(به فتح الف و کسرجیم )

اذیت شدن ،عذاب کشیدن، سختی کشیدن

اجر کسی را گریفتن:(به فتح الف و کسر را)

اذیت کردن ، آزار رساندن ، عذاب دادن ، سختی دادن به کسی

اجوج و مجوج:

یاجوج و ماجوج ،در قصه ها به مردمانی عجب و غریب گفته می شود که قد بلند و عمر زیادی دارند و هیچ کس از عهده آنان بر نمی آید

اجیر :(به فتح الف)

بیدار ، آگاه ، هشیار

اجیرخو :

کسی که با کمترین صدایی از خواب بیدار شود ، مقابل سنگین خواب

اچچه: (به فتح حاء)

چوبی که به زیر درخت انگور یا نهال درختان می دهند که نیفتد

احک : :(به ضم الف و حاء)

اینطور نیست ،من مخالفم

اخخه:(به ضم الف و فتخ خاء)

موجودی خیالی و ترسناک که بچه ها را با آن می ترساندند(آل ،مادر شو، مادر چار انبو)

ارمنی:

ساز

ارنگ ارنگ:

از تو بدر کردن تنور:

تنور را داغ کردن ،آماده کردن تنور ، هنگامی که شعله اولی در تنورهای هیزمی می نشیند

و آماده می شود

از چیزی کشیدن:

درد چیزی را تحمل کردن ، مشکلات چیزی را تحمل کردن

از خو خو تمدن :

از عصبانیت پایین آمدن عصبانیت را کنار گذاشتن ،آرام شدن

از خو کردن :

بررسی کردن ، تحقیق کردن

از دست خو پرسیدن :

از خود ممنون بودن ،دیگری را در موفقیت خود دخیل ندانستن

به تنهایی و بدون کمک دیگران موضوعی را حل و فصل کردن

از دل خو بدر کردن :

نذر کردن ، قصد کاری را کردن ،با خود عهد کردن که فلان هزینه را پرداختن

از دل شدن :

خواستن ،راضی شدن

استین چه :

تکه پارچه ای که هنگام فرو بردن دست در تنور به دور دست می بستند تا

دستشان نسوزد

اسسیا: (به فتح الف)

آسیا ،محل آرد کردن گندم و...

اسسیابون:

آسیابان

البد :

احتمالا ،ممکن است شاید ، لابد

البدا(جلنگ) :

آدم بی عرضه وگیج

الش :

عوض، تعویض ،تبدیل

الش کردن :

عوض کردن ،تبدیل کردن

الشو :

خواهر کسی را به زنی گرفتن و خواهر خود را به او به زنی دادن ،کار دو نفر که با خواهر

یکدیگر ازدواج می کنند،مخی

الش بدل :

رک الشو

اللای صب :

اذان صبح

المسو :(به فتح الف و لام )

یک دم ،یک لحظه ،فرصتی به اندازه یک نفس کشیدن گاهی کسی به بچه ای می گفت

این کار را اگر به یک المسو انجام دهی به تو جایزه می دهم تا بچه شروع به کار می کرد

طرف مقابل می گفت« الم مگه سوووووو» و صدایش را آنقدر می کشید تا

نفسش تمام می شد اگر آن بچه تا قبل از تمام شدن نفس کارش تمام می شد برنده

می شد

الو :

آتش

الو کش :

رفتن باسرعت و حرارت

اندر :

ناتنی

اندر خاصگی :

دو جور برخورد کردن با یک موضوع

اندر دری :

مشکلات زندگی با افراد ناتنی

اننس :(به کسر الف وفتح نون )

نفس نفس زدن ،هن هن کردن

انبون :

انبان ،پوست سالم دباغی شده

انگ کندن :

گاز گرفتن ، کندن تکه ای نان با دهان

اتش الو :

دود مطبخ،کنایه از روبراه بودن آشپزخانه

اتشکو :

آلتی فلزی و بلند که توسط آن آتش و هیزم داخل تنور را به هم می

اججاش :

اصلا بهیچوجه

اجقو :

گیاه دارویی

اچچه :

تکیه گاه ،تکه چوبی به شکل عدد هفت که هیزمها یا خارها را

بوسیله آن می بستند

اختلاط :

صحبت ، گفتگو

اخخه :

موجودی خیالی برای ترساندن بچه ها

اخکوک :

زردآلوی سبز و نرسیده ، زدآلوی کال

ار :

اره بزرگ

اررده :

هر چیز گرد و حلقه ای اعم از تایر وتوقه که معم روی زمین قل می دادند و با آن سرگرم بودند

ارگا :

پس ، بنا بر این شاید

ارمون :

آرمان ،آرزو

اروک :لثه

اره چاخو :

هم اره هم چاقو ،یک تیغه چاقو و یک تیغه اره ریز که به دو طرف

شاخ آهو یا گوسفند نصب می شد

از بر کردن :

حفظ کردن

از دگ به تغار کردن:

کنایه از بیکار بودن

از شکل گشته :

از ریخت افتاده ، زشت شده

ازرد :بعد از

ازککو :

با مشت به لپ پر باد زدن

استا سه پیه:

یک نوع بازی محلی متشکل از دو گروه ، یک گروه دایره وار می ایستند و افراد

شانه های یکدیگر را می گیرند استاد گروه مواظب است که کسی از گروه

مقابل بر شانه افراد گروهش سوار نشود و با لگد آنها را از گروه خودش دور می

کند

استاده :

ایستاده

استاق :

ماده ای که فعلا بچه ای در شکم ندارد

استقون :

استخوان ، /خنه ی گرگ بی استقون نمشه =خانه گرگ هیچوقت بی استخوان

نیست

استقون متووک :

در شبهای مهتابی یکی استخوانی را پرت می کرد دیگری باید استخوان را پیدا

می کرد و به خود را به محل پرتاب می رساند در بین راه دیگران او را می گرفتند

و گوشش را می کشیدند تا استخوان را پرت کند کسی که می توانست

اسنخوان را بر دارد و از دیگران بگریزد و خودش را را به جای اولیه پرتاب استخوان

برساند برنده بود

استوندن :

گرفتن، استوند=گرفت

استیدن :

ایستادن، استید=ایستاد

اسم شبوشی منیژه خانمه: کنایه از آدمی که خودش را تافته جدا بافته ی

از دیگران می داند

اشترخجو :

آهنگی محلی

اشترو جیمبو :

الا کلنگ

اشتو :چطور

اشتووی : چطوری

اشغار : ماده شوینده گیاهی

اغز :

گره چوب ، تکه ای اضافه در یک چوب صاف ،

افتبه:

آفتابه

افتو :

آفتاب

افتو تنک :

اول صبح که خورشید کاملا در آید

افتو رو :

رو به آفتاب ،مقابل آفتاب

اقتو زده :1-ابتدای بیرون آمدن خورشید ، انسان ،میوه یا چیزی که آفتاب اثر

تخریبی بر آن داشته است

افتو شیشته :

هنگام غروب

افغانی

نوعی خربزه ، اهالی کشور افغانستان

افلاک :

ناتوانی حاصل از پیری

افلج :

فلج

اقصودی

نوعی خربزه زمستانی سبز رنگ با خطهای بریده

اککه:

پرنده ای شبیه و کوچکتر از کلاغ

اککه ی خوش خبر:

آدمی که خبر خوش آورده است

اکلی :

تقریبی ،تخمینی ، شانسی ، حدودی

اکه : برادر خودمانی

الخو ملخو شدن :

آواره و سرگردان شدن

اللیز زده : با ذوق و خوشحال ،کسی که خبر خوشی را بشنود و با خوشحالی

بدود

امبز

خرمن

امپلق

کوبیدن با یکی از انگشتان دست به لپ پر باد

انبر:

مخفف انبه را(در این شعر)

انتککه :

آنتیک ، کمیاب ، نایاب

انج :

مفدار کم ، یک تکه از چیزی

انجه :

یک کم ، کمی

اندر :

ناتنی

اندو :

خاریدن ،خارش

انگز :

انگیزه ، قصد ،مرض داشتن ، بیخودی در کاری دخالت کردن

انگفته :

ضمنا ، در ضمن ،از گفته

انگل :

بی ادبانه انگشت را به پشت کسی فرو کردن

او : آب

او استاد:جایی که آب در آن جمع می شود

او اشکنه : غذای مختصر در مقام تعارف می گویند ( بین به خنه ما او اشکنه ی ژیدا مشه یعنی بیایید مهمان ما شوید غذای مختصری پیدا می شود)

او بازی :

آب بازی ، آب تنی

او جیزک: جیز جیز کردن آب در روغن ( اشکنه ی او جیزک یعنی اشکنه ای که فقط با مقداری آب و روغن درست می شود کنایه از غذای راحت و ارزان )

اوچک:

اوچوش:

او خنک:آب سرد

اوبخشا :

آب بخشها ، زمینهایی که نسبت به مقدار آب تقسیم می شوند مشخصا نام

محله ای در تایباد

اودونک :مثانه

اورزه :جایی که آب از آنجا خارج شود ،دستشویی ، جایی که در آنجا سرشان را می

شستند

اورزه ی قنات :

سهم هر یک از مالکان از قنات ، زمینی که آب یک قنات با آن کشت می شد

اوتراش:

میوه هایی مثل خربزه یا هندوانه را با قاشق یا کارد تراشیدن

او جیززک :

او چل :

اوچوش :

جذب کننده آب

او خورش :

روزی ،غذا ، قسمت

او خوری

اودزدک :

حشره ای که از کرمها و حشرات زیر خاک تغذیه می کند و معتقدند که ؟

اودوغ :

آب دوغ

اودون سر :

ملاج سر

اورق :

آروق ، باد گلو

اوزیپپو:

اوسار :

دهانه ، افسار،شتر دیدم که صندل بار داره شکر ته بار گل سر بار داره

شکر ته بار و گل سر بار چرمی به دست ناکسی اوسار داره

اوست :

حامله ، آبستن

اوسنه :

افسانه

اوس کردن :

آبستن کردن ،کنایه از اذیت کردن زیاد

اوشدن :

1-خجالت کشدن زیاد 2- فروختن 3- لاغر شدن

اوغزر :

آنقدر

اوغون :

مرد افغانی

او فروت :

فره قروت

او کش : آنچه آب می طلبد مثلا غذایی که نمک دارد او کش است یعنی بعدش باید زیاد آب خورد  

اوککه :

آن یک

اوگوشت :

آبگوشت

اولاد دار :

دارای فرزند ، فامیل یزرگ

اولاد نک :

فرزندان نیک

اولادوره:

رک.اولده

اولده :خاندان ،دودمان

او لوله :

آب لوله کشی ، آبی که از لوله آب بیرون می آید

اولیا :

مردان خدا

اومقلی :

نام یکی از قناتهای داخلی تایباد

اونجگا :

آنجا

اونجه :

آنجا

او ور :

آن طرف

اووک :

ملاج سر ، قسمت جلوی سر که در زمان کودکی شل و آبکی است

او ول :

اول

ای :

این

ایششا :

نام آوایی برای ایستانیدن الاغ

ایششه

رک.ایششا

ایککه : این یکی

ایماق :

عشایر ، مالدار

اینجگا :اینجا

اینجه : اینجا

ای ور :

این طرف


http://hassan-naeimi.blogfa.com/post/77